پسرک آدامس فروش

از آنجایی که نزدیک عید بود و کم‌کم سر و کله مسافرها در رشت پیدا می‌شد تصمیم گرفت که شانسش را امتحان کرده و خودش را از چهارراه گلسار به ترمینال غرب برساند تا شاید بتواند بسته آدامسش را

پسرک آدامس فروش

از آنجایی که نزدیک عید بود و کم‌کم سر و کله مسافرها در رشت پیدا می‌شد تصمیم گرفت که شانسش را امتحان کرده و خودش را از چهارراه گلسار به ترمینال غرب برساند تا شاید بتواند بسته آدامسش را تا قبل از تاریک شدن هوا تمام کند.

خوب می‌دانست که اگر نتواند تمام آدامس موزی‌ها را بفروشد به این زودی‌ها از شام خبری نخواهد بود؛ به همین خاطر سرعتش را بیشتر و شروع به دویدن به سمت پل بوسار کرد.

تنفس هوای سرد غروب اسفند در هنگام دویدن سینه‌اش را اذیت می‌کرد ولی چاره‌ای نداشت، باید خودش را به آخرین مینی‌بوسی که به ایستگاه می‌رسید می‌رساند و قبل از اینکه آخرین مسافرها پیاده شوند سعی می‌کرد که از شر آخرین آدامس‌ها خلاص شود.

جلوی داروخانه گلسار که رسید ایستاد تا نفسش را تازه کند؛ در همین زمان یک پراید سفید در خیابان نواب به جلویش پیچید. دو پسر جوان با چشمان بادامی در حال حرف زدن با لهجه‌ای غریبه بودند. ظاهرا نتوانسته بودند در شهر خودشان دارویی را پیدا کنند و چاره‌ای نداشتن که برای تهیه دارو به رشت بیایند. پسرک این لهجه را خوب می‌شناخت، بیشتر مسافرهای ترمینال غرب با همین لهجه صحبت می‌کردند. با نگاه کردن به پلاک ماشین و دیدن عدد ۹۱ مطمئن شد که حدسش درست بوده و آن‌ها رشتی نیستند. جلو رفت تا بلکه بتواند یک بسته آدامس بفروشد و گفت:

- آقا... آقا آدامس هینی؟

جوانی که کنار راننده نشسته بود و با لحنی تمسخرآمیز و با همان لهجه خودشان گفت:

- عه ودود این پسره رو نگاه کن! رشتی هستی؟ ها ها ها ها...

پسرک معذب شد و با لهجه گیلکی گفت:

- آقا ببخشید. منظورم این بود که می‌خرید؟ تو را خدا بخرید.

راننده که مشخص بود تازه متوجه پسرک شده هم‌زمان با قهقهه زدن و از آنجایی که فکر می‌کرد سوژه خندیدن خوبی پیدا کرده است موبایلش را از روی داشبورد برداشت و شروع به فیلم‌برداری کرده و گفت:

- باشه یدونه بده ببینم.

پسرک خیلی خوشحال شد. اگر خوش‌شانس بود می‌توانست باز هم شروع به دویدن کند و قبل از اینکه مسافرهای مینی‌بوس پیاده بشوند خودش را به ایستگاه برساند. در همین افکار غوطه‌ور بود و هم زمان آدامس را به دست جوانی که موبایل نداشت داد.

دو جوان همچنان در حال خندیدن بودند؛ بدون توجه جدی به پسرک و همینطور که راننده در حال فیلم‌برداری بود شروع به باز کردن آدامس و جویدن آن کردند. پسرک با دیدن این صحنه‌ها سرش را به زیر انداخت و با صدای آهسته و لهجه گیلکی‌اش آرام گفت:

- آقا میشه دو هزار تومن.

قهقهه جفت‌شان به هوا رفت و راننده گفت:

- این چه لهجه‌ایه که داری... ها ها ها ها... دوباره بگو دو هزار تومن... خخخخخ...

پسرک متوجه منظورشان نمی‌شد؛ مگر چطوری صحبت می‌کرد؟ این‌ها که خودشان لهجه دارند... منظورشان از لهجه چیه؟ پسرک گفت:

- آقا تو رو خدا پولم رو بده خایم بشم...

جوان‌های درون پراید این بار از شدت خنده منفجر شدند. راننده از شدت خنده توان کنترل موبایلی که در دستش بود را نداشت و آن یکی هم محکم دستانش رو به در می‌کوبید و قهقهه میزد و در همین حین گفت:

- خایه بشی؟ ها ها ها ها... حالا چه مدل خایه‌ای می‌خوای بشی؟ خایه آدم یا سگ؟ ها ها ها ها...

پسرک هم‌زمان ناراحت و عصبانی بود. ظاهرا باز هم نتوانسته بود که احساساتش را کنترل کند و به همین خاطر در هنگام فارسی صحبت کردن از کلمات زبان مادری‌اش استفاده کرده بود. با خودش فکر می‌کرد که شاید اگر زبان مادری‌اش فارسی بود یا این لهجه مزخرف را نداشت احتمالا در روز می‌توانست آدامس‌های بیشتری به مسافرها بفروشد.

دیگر نمی‌دانست که باید چه بگوید تا بتواند پولش را از آن دو نفر بگیرد. ناراحتی از تحقیر شدن، سرمای هوا، گشنگی و اضطراب بابت از دست دادن مسافران مینی‌بوس اجازه نمی‌داند که درست فکر کند. در همین حال التماس کرد:

- آقا... آقا... تو رو خدا پولم رو بدید می‌خوام برم...

در همین حال بود که اشکش در آمد. جوان موبایل به دست گفت:

- باشه پول آدامستو میدیم گدا گشنه... ولی یه شرط داره...

پسرک که کمی امیدوار شده بود گفت:

- چه شرطی؟ آقا پولمو بدید برم... داره دیر میشه... تو رو خدا...

جوان ادامه داد:

- کافیه که ۱۰ بار بشین پاشو کنی! زود باش شروع کن!

متوجه منظورشان نمی‌شد ولی تصمیم گرفت که شانسش را برای گرفتن پول آزمایش کند. از نظر پسرک کاملا ارزشش را داشت تا ده بار بشین و پاشو کند تا بتواند پول از دست رفته را پس بگیرد.

با دیدن بشین و پاشوهای پسرک قهقهه‌هایشان بیشتر از قبل شد و شروع به شمردن کردند:

- ۱، ۲، ۳... کامل بشین قبول نیست... خخخخ... ۳، آها آفرین... ها ۴، ۵،آفرین خوبه... ۶، ۷، ۸، ۹، ۱۰

پسرک بشین و پاشو کرده بود ولی این نفس پراید سواران بود که از خنده بالا نمی‌آمد. پسرک منتظر ماند که از شدت قهقهه آن‌ها کاسته شود و سپس در حالی که سعی می‌کرد که این بار از کلمات زبان گیلکی استفاده نکند گفت:

- آقا... آقا... شما رو به جون هرکی دوست دارید حالا پولمو بدید...

جوان کنار دستی راننده که هنوز در حال خندیدن بود جیب پیراهنش را گشت و یک دو هزار تومنی به سمت پسرک پرتاب کرد.

پسرک خم شد و پول را از روی زمین برداشت. دیگر به هیچ چیزی جز رسیدن به ایستگاه مینی‌بوس فکر نمی‌کرد و با سرعتی بیشتر از قبل به سمت ترمینال حرکت کرد.

زمانی که به ترمینال رسید متوجه شد که دیر کرده است. مینی‌بوسی که ظاهرا چند دقیقه پیش رسیده بود در حال ترک ایستگاه با مسافران تازه بود و قرار هم نبود که تا فردا صبح به رشت برگردد.

ساعت ۹ شب بود و نمی‌دانست که باید چه کار کند؛ قید فروش بقیه آدامس‌ها را بزند و امشب را بی‌خیال خوردن شام شود یا اینکه چند ساعت دیگر در مناطق پر جمعیت‌تر به دستفروشی ادامه داده و از طرفی کلاس درس صبح فردا را به همین بهانه نادیده بگیرد؟

پسرک در مورد هیچ چیز مطمئن نبود و در خیال خودش تنها در مورد یک چیز اطمینان داشت و آن چیزی نبود جز نفرت از زبان مادری‌اش.

داستانی بر اساس واقعیت نوشته شده در فروردین ۹۸ / علیرضا مؤید احمدی

#داستان #رشت #گیلان #گیلکی #کودک_کار #آدامس #گیلک #رشتی #ترمینال #پول #موبایل #پراید #واقعیت #گلسار