من هیچوقت بلد نبودم

جوری رفتار کنم

که هر روز بیشتر دوستم داشته باشی

بلد نبودم دلتنگی ام را قایم کنم

پشت نقاب بی تفاوتی

هیچ وقت نشد بگویی دوستت دارم

و من در جوابت فقط بگویم:

مرسی!

همیشه ی خدا موقع دیدنت برق خوشحالی در چشم هایم حال دلم را فریاد میزد...

انگار دست دلم برای تو رو شده بود...

من...

همیشه...

میترسیدم از نداشتنِ تو...

میترسیدم از اینکه

یک روزی نباشی و

من بدون تو زندگی کردن را،

یاد بگیرم...

قبول...

من خیلی چیزها را بلد نبودم

اما دوست داشتنت را که خوب بلد بودم...

نبودم؟؟؟