نوشته‌ای از #اسکار_وایلد

وقتی نرگس مرد، گل‌های باغ همه ماتم گرفتند و از جویبار خواهش کردند، که برای گریستن به آن‌ها چند قطره آب وام دهد.

جویبار آهی کشید و گفت:

به اندازه‌ای نرگس را دوست می‌داشتم که اگر تمام آب‌های من به اشک مبدل شود و آن را بر #مرگ نرگس بپاشم، باز کم است. گل‌ها گفتند: راست می‌گویی، چگونه ممکن بود با آن همه زیبایی نرگس را دوست نداشت!

جویبار پرسید:مگر نرگس #زیبا بود؟

گل‌ها گفتند: تویی که نرگس همیشه خم می‌شد و صورت زیبای خود را در آب‌های شفاف تو تماشا می‌کرد، پس باید بهتر از هر کس بدانی که نرگس زیبا بود. جویبار گفت: من نرگس را برای این دوست می‌داشتم، که وقتی خم می‌شد و به من نگاه می‌کرد می‌توانستم زیبایی خود را در چشمان او تماشا کنم...