نوشته‌ای از #جبران_خلیل_جبران

از من می‌پرسید که چگونه #دیوانه شدم؟

چنین روی داد:

یک روز، بسیار پیش از آنکه #خدایان بسیار به دنیا بیایند، از #خواب عمیقی بیدار شدم و دیدم که همه‌ی #نقاب‌هایم را دزدیده‌اند، همان #هفت نقابی که خودم ساخته بودم و در هفت زندگی‌ام بر #چهره می‌گذاشتم.

پس بی‌نقاب در کوچه‌های پر از #مردم دویدم و فریاد زدم :

«#دزد، دزدان نابکار...»

مردان و زنان بر من خندیدند و پاره‌ای از آنها از #ترس من به خانه‌هایشان پناه بردند.

هنگامی که به بازار رسیدم، #جوانی که بر سر بامی ایستاده بود، فریاد بر آورد:

«این مرد دیوانه است!»

من سر برداشتم که او را ببینم؛ #خورشید نخستین بار چهره‌ی برهنه‌ام را #بوسید.

و من از #عشق خورشید مشتعل شدم،

و دیگر به نقاب‌هایم نیازی نداشتم و گویی در حال #خلسه فریاد زدم:

«رحمت، رحمت بر دزدانی که نقاب‌های مرا بردند»

چنین بود که من دیوانه شدم.

و از برکت دیوانگی

هم به آزادی و هم به امنیت رسیده‌ام؛

#آزادی تنهایی و امنیت از فهمیده شدن، زیرا کسانی که ما را می‌فهمند چیزی را که در وجودمان است به اسارت می‌گیرند.

ولی مبادا که از این #امنیت، زیادی غَره شوم.حتی یک دزد هم در زندان از دزد دیگر در امان نیست!