پاراگرافی از کتاب بازمانده اثر کازوئو ایشی گور

من شوهرم را دوست دارم. اول دوستش نداشتم. تا مدت مدیدی دوستش نداشتم. آن همه سال پیش که از سرای دارلینگتن رفتم، هیچ باورم نمی‌شد که واقعا و حقیقتا دارم می‌روم.

فکر می‌کردم این هم یک حقه دیگر است که دارم سوار می‌کنم آقای استیونز، برای این که لج شما را دربیاورم. وقتی آمدم این جا و دیدم که شوهر کرده‌ام، جا خوردم. تا مدت مدیدی غمگین بودم، خیلی هم غمگین بودم ولی بعد سال‌ها آمدند و رفتند، جنگ شد، کاترین بزرگ شد، آن وقت یک روز فهمیدم که شوهرم را دوست دارم. وقتی آدم این همه وقت با کسی سر کند، بالاخره به او عادت می‌کند.

#بازمانده روز

#کازوئو_ایشی_گور