پاراگرافی از کتاب مثل خون در رگ‌های من اثر #احمد_شاملو

پاراگرافی از کتاب مثل خون در رگ‌های من اثر #احمد_شاملو

می‌پنداشتم که #عشق،

هرگز دیگر به خانه‌ من نخواهد آمد...

می‌پنداشتم که شعر،

برای همیشه مرا ترک گفته است.

می‌پنداشتم که شادی، کبوتری‌ست که دیگر به بام من نخواهد نشست.

می‌پنداشتم که تنهایی،

دیگر دست از جان من نخواهد کشید

و خستگی، دیگر روح مرا ترک نخواهد گفت...

تو طلوع کردی و عشق باز آمد،

شعر شکوفه کرد و کبوتر شادی بال‌زنان بازگشت؛ تنهایی و خستگی بر خاک ریخت.

من با توام و آینه‌های خالی

از تصویرهای مهر و #امید سرشار می‌شوند.

کنار تو، خود را بازیافته‌ام، به #زندگی برگشته‌ام و امیدهای بزرگ رویایی ترانه‌های شادمانه را به لب‌های من باز آورده‌اند.

هرگز هیچ‌چیز در پیرامون من از تو عظیم‌تر نبوده است...!