بسیاری از شب های سرد زمستان و بی برقی با علاءالدین، روشن و گرم می ماند.

نان گرم، همیشه در سفره پیدا می شد.

قابلمه غذا از صبح زود روی آن بار گذاشته می شد و صلات ظهر، غذای داغ خوشمزه برای بچه مدرسه ای هایی که شلوارشان تا زانو از برف و باران خیس شده آماده بود.

دست های یخ زده را گرما می بخشید.

چه جوراب ها که روی علاءالدین به فنا نرفت.

خودش یک تنه، هم اجاق گاز بود، هم شوفاژ، هم مایکروویو، هم شمع و هم از صدتا چای ساز، چای خوش طعم تری آماده داشت.

یک چراغ کم ادعا و کار راه انداز که حالا جزیی از تاریخ شده...