#داستان کوتاه

در عالم کودکی به #مادرم قول دادم که همیشه هیچ کس را بیشتر از او #دوست نداشته باشم. مادرم مرا بوسید و گفت: «نمی‌توانی عزیزم!»

گفتم: «می‌توانم، من تو را از #پدرم و #خواهر و #برادرم بیشتر دوست دارم.»

مادر گفت: «یکی می‌آید که نمی‌توانی مرا بیشتر از او دوست داشته باشی.»

#نوجوان که شدم دوستی عزیز داشتم ولی خوب که فکر می‌کردم مادرم را بیشتر دوست داشتم. #معلمی داشتم که #شیفته‌اش بودم ولی نه به اندازه مادرم. بزرگتر که شدم #عاشق شدم. خیال کردم نمی‌توانم به قول کودکی‌ام عمل کنم ولی وقتی پیش خودم گفتم: «کدام یک را بیشتر دوست داری؟» باز در ته دلم این مادر بود که انتخاب شد.

سالها گذشت و یکی آمد. یکی که تمام #جان من بود. همان روز مادرم با شادمانی خندید و گفت: «دیدی نتوانستی.»

من هرچه فکر کردم او را از مادرم و از تمام دنیا بیشتر می‌خواستم. او با آمدنش #سلطان قلب من شده بود. من نمی‌خواستم و نمی‌توانستم به قول دوران #کودکی‌ام عمل کنم. آخر #من خودم مادر شده بودم!