داستان واقعی و تاریخی مینا و پلنگ

مینا چشمانی به سرخی یاقوت داشت. ولی مردم به او مینای گرگ چشم یا “ورگ چشم” می‌گفتند. بلند بالا زیبا و با آواز بسیار زیبا و دلنشین که معمولا کنار چشمه “ماه پره” می‌نشست و آواز می‌خواند و دخترهایی که برای گرفتن آب از چشمه می‌آمدند دور او جمع می‌شدند و به صدای دلنشین او گوش می‌دادند.

مینا دختری تنها و یتیم بود و تنها در کلبه ای زندگی می‌کرد خانه او هنوز به صورت اثر فرهنگی به جامانده است.

او دختری زیبا بود و بسیاری از جوان‌ها عاشق او بودند ولی خیلی‌ها جرات نمی‌کردند به چشم او نگاه کنند و بچه‌های کوچک حتی از او می ترسیدند و زیر گریه می‌زدند و فرار می‌کردند.

او معمولا به دل جنگل می رفت و چوب (هیمه) می‌آورد و هنگام گردآوری از روی ترس یا تنهایی با صدای بلند آواز می‌خواند. در جلوی خونه او پر از چوب بود که روی هم چیده شده بود.

روزی پلنگی این صدا شنید و عاشق صدای زیبای او شد و هر روز از پشت بوته‌ها او را می‌دید و به آواز او گوش می‌داد. پلنگ که به صدای او عادت کرده بود و عاشق او شده بود نتوانست شب‌ها از دلتنگی طاقت بیاورد.

بوی او را ردیابی کرد تا اینکه شبانگاه به کلبه مینا در روستا رسید و از روی درخت توتی که هنوز هست از درخت بالا رفت و روی پشت بام خونه‌اش نشست و از آنجا صدای معشوقه‌اش را می‌شنید. تا اینکه یکی از شب‌ها مینا از پشت بام صدایی شنید و از نردبانی که اکنون در موزه کندلوس نگهداری می‌شود بالا رفت. پس از آن چشمش به پلنگ افتاد.

پلنگ خرناسی کرد و مینا از ترس بیهوش شد! پلنگ آنقدر بالای سرش نشست تا به هوش بیاید و این‌بار که بهوش آمد نفسش در سینه بند آمد و به چشم پلنگ خیره شد . پلنگ گاهی خرناسی می‌کرد و سر خود را پایین می انداخت.

مینا با ترس و لرز فراوان و لکنت زبان پرسید تو اینجا چه میکنی؟ از من چی می‌خواهی؟ پلنگ هم با صدای خودش جوابشو می‌داد. کم کم مینا بر ترس خود چیره شد و مطمئن شد که دیگر پلنگ به سوی او حمله نخواهد کرد.

تا این زمان چشمان سرخ مینا موجب شده بود مینا همیشه تنها و فراری باشد. ولی پلنگ که مینا را دید مبهوت و حیران چشمان او شد و آرام شد. چون چشم هر دو یک رنگ بود! مینا کم کم که آرامش او را دید جلو رفت و نوازشش کرد.

آن دو آن شب تا نزدیک صبح کنار هم بودند و هر یک با زبان خود با دیگری صحبت می‌کردند. نزدیک صبح پلنگ به جنگل بازگشت. مینا هم فردا دوباره به بهانه جمع آوری چوب به جنگل رفت تا پلنگ را ببیند و این کار را مدت‌ها انجام داد.

پلنگ شیفته جادوی چشمان سرخ ستاره گون مینا و آواز زیبایش شده بود به طوری که هر شب به دیدارش می‌آمد و سر خود را از پنجره به درون کلبه مینا می‌انداخت. کم کم داستان عشق مینا و پلنگ در روستا پخش شد و مردم از رفت و آمد پلنگی به ده آگاه شدند.

برخی از پسرهای جوان ده که مینا را دوست داشتند، پلنگ را در جای رقیب خود می دیدند و حسادت می کردند.

مدتی گذشت تا اینکه در روستای کناری کندلوس یعنی نیچکوه عروسی دختری به نام آهو خانم بود.

همه اهالی کندلوس به عروسی دعوت شده بودند. دخترها و زن‌های ده از روی دلسوزی واسه مینا که تنها زندگی می‌کرد یا از روی ترس که مبادا با پلنگ تنهاش بگذارند او را به زور و کشان کشان بدون آنکه لباس نویی بر تنش کند به عروسی بردند.

در شب عروسی بیشتر مردان تفنگ به دست بودند و خطر بزرگی پلنگ را تهدید می کرد.

شب هنگام پلنگ به روستا آمد ولی مینا را نیافت. بوی مینا را دنبال کرد و به سوی روستای نیچکوه به راه افتاد.

به نزدیک ده که رسید سگ‌های ییلاقی که خیلی بی‌باک و سهمگین هستند از آمدن او آگاه شدند و به سویش دویدند و به او حمله کردند. پلنگ پس از جنگ و درگیری بسیار خونین و زخمی شد. با این‌حال خود را به روستا رساند و به خانه‌ای رسید که مینا در آنجا بود. پلنگ سر خود را از پنجره اتاق عروس به درون برد و نعره‌ای کشید و مینا را صدا زد.

زنان جیغ زدند و فریاد کشیدند. بعضی ها هم از حال رفتند و مردان هم که دستپاچه شده بودند تفنگ به‌دست بسویش حمله کردند و چند تیر بسویش انداختند و پلنگ به تاریکی شب بازگشت و فرار کرد. ولی هنگام فرار تیری به او برخورد کرد.

فردای عروسی جوانی کاسه‌ای از خون پلنگ را درون چاله‌ای از برف نزدیک کندلوس دید. رنگ خونش مثل گل شقایق بود. از قدیم می‌گفتند رنگ خون عاشق با خون دیگران فرق دارد. خون عاشق (مقدس است) هرجا که بریزد گل در می‌آید. به گوش مینا رساندند. وقتی که فهمید پلنگ شاید مرده باشد آنچنان سر و صدا و شیون و زاری در کندلوس به راه انداخت که همه مردم ده حیرت زده و مبهوت شدند.

می‌گویند جوانی که پلنگ را با تیر زد رقیب عشقی پلنگ بوده و با شنیدن شیون هراسناک مینا به هراس افتاد و به جنگل گریخت و دیگر برنگشت و هیچ کس او را ندید!

مینا تا پایان زمستان خود را در خانه زندانی کرد و کسی را نمی‌پذیرفت. بستگانش گاهی برای او غذا می‌آوردند. تا اینکه زمستان سپری شد. در یکی نخستین روزهای بهار با آمدن جشن نوروز باستانی ایرانیان یک روز صبح زود مه بسیار غلیظی آمد.

گفته می‌شد هیچیک از مردم ده در همه عمر خود چنین مه‌ایی ندیده بود وقتی مه آمد مینا در خانه خود را گشود و بیرون آمد. گویا صدایی از جنگل او را فرا خوانده بود. آرام و بدون آنکه سخنی به لب گشاید و به کسی چیزی بگوید و پاسخ پرسش کسی را بدهد به سوی جنگل رفت و در مه گم شد. مردم روستا شگفت زده شدند با خود گفتند شاید او می‌خواهد به زندگی عادی خود برگردد و شاید رفته جنگل برای خود هیمه(چوب) بیاورد.

اما نیمروز(ظهر) شد او نیامد شب شد باز نگشت. مردم و بستگان نگران شدند و آتش و فانوس گرفتند و در جستجوی او به جنگل جاهای که او پیش از این به آنجا‌ها می‌رفت رهسپار شدند و دنبال او گشتند ولی هرگز او را نیافتند. تا چندین روز گشتند او را نیافتند و دیگر هیچ وقت پیدا نشد.

از این زمان به بعد افسانه‌های مردم شروع شد. همه مردم کندولوس آن زمان تا پایان مرگ می‌گفتند از خانه متروک مینا صدای و ساز او آواز می آید وقتی از جلوی خانه او می‌گذشتند پای شان سست می‌شد. کم کم بر این باور و خیال شدند که شاید پلنگ، یک جن یا پری بوده که به شکل پلنگ هر شب به خانه او می‌آمده است.