#برادرم

#داستان کوتاه
در عالم کودکی به #مادرم قول دادم که همیشه هیچ کس را بیشتر از او #دوست نداشته باشم. مادرم مرا بوسید و گفت: «نمی‌توانی عزیزم!»
گفتم: «می‌توانم، من تو را از #پدرم و #خواهر و #برادرم بیشتر دوست دارم.»
مادر گفت: «یکی می‌آید که نمی‌توانی مرا بیشتر از او دوست داشته باشی.»
#نوجوان که شدم دوستی …